تبليغاتX
دست نوشته های یک معلوم الحال
شطرنج
از پس پرده نگاه کن مثل شطرنج زمونه
هر کسی مثل یه مهره توی این بازی می مونه
یکی مثل ما پیاده یکی صد ساله سواره
یه نفر خونه به دو شو یکی دوتا قلعه داره
یه طرف همه سیاهو یه طرف همه سفیدن
روبروی هم یه عمره ما رو دارن بازی می دن
اونا که اول بازی توی خونه ی تو ومن
پیش پای اسب دشمن مهره ها رو سر بریدن
ببین امروزم تو بازی همشون شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت پشت ما سنگر می گیرن
تاج و تخت شاه دیروز در قلعشون نمی شه
به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه
یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت
تاج و از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت
+ نوشته شده  توسط م . جعفری |

جزیره
من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجها
قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم
پیش چشم خیس موجها
یه نگین سبز خالص
روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی
توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو
تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگباره نگاهت
دلم انگار زیرو رو شد
برای داشتن عشقت
همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار
نفسم برید تو سینه
ابرو بادو دریا گفتن
حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم
بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد
از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت
سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم
چشم به راهت لبه دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت باز یه گوشهای می مونم

<<امیر فرخ تجلی>>

+ نوشته شده  توسط م . جعفری |

پند حافظ
اين چه شوريست که در دور قمر مي بينم
همه آفاق پر از فتنه و شر مي بينم
هر کسي روز بهي مي طلبد از ايام
علت آن است هر روز بتر مي بينند
ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است
قوت دانا همه از خون جگر میبینم
اسب تازي شده مجروح به زير پالان
طوق زرين همه بر گردن خر مي بينم
اين چه شوريست که در دور قمر مي بينم
همه آفاق پر از فتنه و شر مي بينم
دختران را همه در جنگ و جدل با مادر
پسران را همه بد خواه پدر مي بينم
هيچ رحمي نه برادر به برادر دارد
هيچ شفقت نه پدر را به پسر مي بينم
پند حافظ بشنو خواجه برو نيکي کن
که من اين پند به از گنج گوهر مي بينم

<< اردلان سرافراز>>

+ نوشته شده  توسط م . جعفری |

درد من از حصار برکه نیست ،

درد من از زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نمیکند

<<دکتر علی شریعتی>>

+ نوشته شده  توسط م . جعفری |

دیباچه خون
نه هراسی نیست
 من هزاران بار
تیرباران شده ام
و هزاران بار
دل زیبای مرا از دار آویخته اند
و هزاران بار
با شهیدان تمام تاریخ
خون جوشان مرا
 به زمین ریخته اند
 سرگذشت دل من
 زندگی نامه انسان است
که لبش دوخته اند
زنده اش سوخته اند
 و به دارش زده اند
آه ای بابک خرم دین
 تو لومومبا را می دیدی
و لومومبا می دید
 مرگ خونین مرا در بولیوی
راز سرسبزی حلاج این است
 ریشه در خون شستن
باز از خون رستن
 در ویتنام هزاران بار
زیر تیغ جلاد
زخم برداشته ام
وندر ‌آن آتش و خون
باز چون پرچم فتح
قامت افراشته ام
آه ای آزادی
 دیرگاهی ست ک از اندونزی تاشیلی
خک این دشت جگر سوخته با خون تو می آمیزد
دیرگاهی ست که از پیکر مجروححح فلسطین شب و روز
خون فرو می ریزد
و هنوز از لبنان
 دود برمیخیزد
سالها پیش مرا با کیوان کشتند
شاه هر روز مرا میکشت
 و هنوز
 دست شاهانه دراز است پی کشتن من
 هم از آن دست پلید است که در خوزستان
 در هویزه بستان سوسنگرد
 این چنین در خون آغشته شدم
 و همین امروز با مسلمان جوانی که خط پشت لبش
 تازه سبزی می زد کشته شدم
نه هراسی نیست
 خون ما راه دراز بشریت را گلگون کرده ست
دست تاریخ ظفرنامه انسان را
 زیب دیباچه خون کرده ست
آری از مرگ هراسی نیست
مرگ در میدان این آرزوی هر مرد است
 من دلم از دشمن کام شدم شدن می سوزد
 مرگ با دشنه دوست ؟
دوستان این درد است
 نه هراسی نیست
 پیش ما ساده ترین مسئله ای مرگ است
 مرگ ما سهل تر از کندن یک برگ است
 من به این باغ می اندیشم
که یکی پشت درش با تبری نیز کمین کرده ست
 دوستان گوش کنید
 مرگ من مرگ شماست
مگذارید شما را بکشند
مگذارید که من بار دگر
 در شما کشته شوم

<<هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)>>

+ نوشته شده  توسط م . جعفری |

نالیدن
 دربرابر وحشی ترین تازیانه ها٬

سکوت مردانه و غرورآمیز مرد نباید بشکند.

در برابر هیچ دردی

لب مرد به شِکوه نباید آلوده گردد.

من از نالیدن بیزارم.

سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش٬

تنها می توانند مرا به سکوت وادارند.

نالیدن٬زاریدن٬گله کردن٬شکایت٬بد است!

««دکتر علی شریعتی»»

+ نوشته شده  توسط م . جعفری |

یاران
یاران زه چه رو رشته الفت بگسستند
عهدی که روا بود دگر باره نبستند
آن مردمکان از سر اندیشه ندیدند
که این بی خردان حرمت انسان بشکستند
ما را دگر از طعنه دشمن گله ای نیست
که آن عهد که بستیم رفیقان بشکستند
افسوس همه سلسله داران بغنودند
آن یکه سواران همه از پا بنشستند
ای قافله سالار کجائی که ببینی
دزدان همگی همره این قافله هستند
دردا در گنجینه بماران بگشودند
اندوه که بر دوست ره خانه ببستند
دردا در گنجینه بماران بگشودند
اندوه که بر دوست ره خانه ببستند
افسوس که کاشانه به دشمن بسپردند
آن قوم که بیگانه و بیگانه پرستند
افسوس که کاشانه به دشمن بسپردند
آن قوم که بیگانه و بیگانه پرستند
<<تورج نگهبان >>
+ نوشته شده  توسط م . جعفری |

نوروز در ایران زمین
+ نوشته شده  توسط م . جعفری |

این نیز بگذرد
هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد،
هم رونق زمان شما نيز بگذرد.
وين بوم محنت از پي آن تا كند خراب،
بر دولت آشيان شما نيز بگذرد.
باد خزان نكبت ايام ناگهان،
بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد.
آب اجل كه هست گلو گير خاص و عام،
بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد.
اي تيغتان چو نيزه براي ستم دراز،
اين تيزي سنان شما نيز بگذرد.
چون داد عادلان به جهان در بقا نكرد،
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد.
در مملكت چو غرش شيران گذشت و رفت،
اين عوعو سگان شما نيز بگذرد.

«محمد فرغانی »

+ نوشته شده  توسط م . جعفری |

تمام شب
در ميان عميق ترين تاريکي ها
به دو چشم غمگيني مي انديشم
و به پنجه هايي که
خاک،خاک مهربان آن را مي پوشاند
تمام شب
گذشته را در عکس ها مي ديدم
و صداها را از جرز ها مي شنيدم
جزيره اي دور را مي ديدم
که فرو رفته بود در مهي سياه
و پرنده سفيدي را
که در مه فرو مي رفت
تمام شب
صداي زجه مادرم را مي شنيدم
و تلاوت قرآن را
در تيرگي غبار از آينه ها مي ستردم
و مي ديدم
که باکره اي معصوم را
که در کوچه اقاقيا
از گذشته به آينده مي پيوستند
و در خط زمان
به پوچي و بيهودگي مي پيوستند
تمام شب
در ميان عظيم ترين پنجه ها
صداي کلنگ گورکني را مي شنيدم
… خاک،خاک سنگيني روي سينه ام فشار مي آورد
و به مرگ مي انديشيدم
و به قلب خواهرم
که در دل خاک مي پوسيد
تمام شب
در ميان عميق ترين تاريکي
براي خواهرم گريه مي کردم.

«پوران فرخزاد»

+ نوشته شده  توسط م . جعفری |